گروه های دهگانه امت پیامبر در محشر

جمعی از یاران پیامبر(ص)در منزل ابوایوب انصاری بودند.معاذ بن جبل که در کنار رسول خدا نشسته بود از حضرت معنای آیه:<یومَ ینفَخُ فی الصُّورِفَتَاًتُونَ اَفواجا> را سوال کرد.حضرت فرمود:ای معاذ!از مطلب بزرگی پرسش نمودی، آنگاه اشک از دیدگان پیامبر(ص)جاری شد و فرمود:ده گروه از امت من به ده صورت گوناگون وارد صحرای محشر می شوند که از سایر مسلمانان جدا هستند:بعضی به صورت میمون،برخی به صورت خوک،بعضی در حالی که پاهایشان بالا و صورتشان پایین است به سوی محشر کشیده می شوند،برخی کور و لال،بعضی زبانشان را می جوند در حالی که عفونت از دهانشان سرازیر است و اهل محشر از کثافت دهان آنها ناراحت می شوند،برخی دست و پا بریده،بعضی بر شاخه‌های آتش آویخته،برخی بد بوتر از مردار گندیده و بعضی در پوشش آتشین وارد محشر می شوند و آنها عبارتند از:سخن چین:به صورت میمون،حرام خواران:به صورت خوک،رباخواران:واژگون[پاها به طرف بالا و سرها به طرف زمین]ستمگران:کور،خودپسندها:کرولال،عالم بی عمل و قاضی ناحق:در حال جویدن زبان خود،آزار دهندگان همسایه:دست و پا بریده،خبر گزاران سلطان ظالم:آویخته به شاخه های آتش،شهوت پرستان و عیاشان و آنان که حقوق الهی را پرداخت نمی کنند:بد بو تر از مردار گندیده،و متکبران و مغروران:در پوششی از آتش در روز قیامت محشور خواهند شد.(بحار،ج۲،ص۸۹)

خدایا خوب کردی

شخصی زیر درخت گردویی نشسته بود و گردو ها را تماشا می‌کرد،گفت:خدای تعالی در این درخت به این بزرگی میوه هایی به این کوچکی آفریده و حال اینکه دربوته های خربزه،میوه هایی بزرگ،در صورتی که بهتر بود درخت به این بزرگی میوه ای به اندازه خربزه بدهد.وقتی این کلمه را گفت،گردویی از بالای درخت افتاد و به سر او اصابت کرد.شخص به سجده رفت و گفت:خدایا خوب کردی که این کار را انجام دادی و الا الان سرم از میوه بزرگ آن،خورد شده بود.(کشکول نراقی،ج۲،ص۲۰۱۲)

بنده شاکر کیست؟

امام صادق علیه السلام فرمود:در زمان های گذشته،در میان بنی اسرائیل،عابدی زندگی می کرد که از امور دنیا محروم بود و در وضعیت بسیار بدی زندگی می کرد، همسرش آنچه دار و ندار داشت در تامین زندگی او مصرف کرد و دیگر آهی در بساط نماند،عابد و همسرش روزهایی را با گرسنگی به سر بردند،تا این که همسرش مقدار نخ را که رشته بود،پیدا کرد و به شوهرش داد تا به بازار ببرد و با فروش آن غذایی تهیه کند.عابد آن را به بازار برد وقتی به بازار رسید،دید بازار تعطیل است و خریدار ها جمع شده اند و ماًیوس برمیگردند،عابد با خود گفت:دریا نزدیک است به آنجا بروم، وضویی بگیرم و دست و صورتم را بشویم تا بلکه راه نجاتی پیدا شود. کنار دریا آمد دید صیادی تور به دریا می اندازد و ماهی می گیرد،اتفاقا تورش را به دریا انداخت و کشید،تنها یک ماهی پلاسیده و بی ارزش در میان تورافتاده بود،عابد به صیاد گفت:این بسته نخ را به این ماهی میفروشم،صیاد با کمال میل قبول کرد،عابد آن ماهی را برداشت و به خانه آمد و جریان را به همسرش گفت.همسر،ماهی را گرفت و مشغول پاک کردن و بریدن آن شد تا برای پختن آماده کند،ناگهان در شکم ماهی مروارید گران بها یافت و شوهرش را باخبر کرد،مرد،آن مروارید را به بازار برد و به ۲۰ هزار درهم فروخت و سپس آن پول کلان را که در دو کیسه بود به منزل آورد.در همین لحظه فقیری به در خانه آمد و تقاضای کمک کرد،عابد به فقیر گفت: بیا و این یک کیسه را بردار و ببر،فقیر خوشحال شد و کیسه را برداشت و برد. همسر عابد گفت:سبحان الله،در حالی که خود در سختی و دشواری فقر به سر میبریم،نصف سرمایه مان از دستمان خارج شد.چند لحظه ای نگذشته بود که فقیر دیگری آمد و تقاضای کمک کرد،عابد به او اجازه ورود داد تا به او نیز کمک کند،فقیر وارد خانه شد و کیسه در همی را که فقیر قبلی برده بود،باز آورد و در جای خود نهاد و به عابد گفت:{کُل هَنیًا مَریئا}از این روزی بخور،گوارا و نوش جانت باد!من فرشته ای از فرشتگان خدا هستم،پروردگار تو خواست به وسیله من تو را امتحان کند و تو را شاکر و سپاسگزار یافت.سپس فرشته رفت.(روضه کافی،صفحه ۶۸۵)

تهیدستی هنگام مرگ

گر ملک تو شام و گر یمن خواهدبود/وز سرحد چین تا ختن خواهد بود

روزی که از این سرا کنی عزم سفر/همراه تو هفت گز کفن خواهد بود

"دیوان ابوسعید ابولخیر،ص۳۸"

بلند بنویس

گویند مردی بی سواد پیش معلم ده رفت و از او خواست تا برای برادرش نامه بنویسد،هر آنچه روستایی می گفت آقای معلم می نوشت،نا گاه با صدای خیلی بلند و نکره فریاد زد به خاله جان هم سلام برسان!معلم گفت:مرد حسابی چرا اینقدر داد میزنی؟مرد بی سواد گفت:می خواهم خیلی بلند بنویسی،چون گوش خاله‌ام سنگین است.!!(کشکول نراقی،ج۲،ص۴۲۸)